آرین ,آقاپادشاه خونۀ ما
روزهای زندگی
باااااااااازم برف. اینجا توی شهر ما از دیشب داره برف میاد !!!!!!!!!!! میگین نه ، اینم عکساش این دو تا رو همین امروز صبح ساعت 7:30 صبح شنبه 27 اسفند 1390 گرفتم . همچین هم داره میباره که انگاری ننه سرما خیلی شاکیه نیست بگه آخه قربونت برم الان چه وقت لحاف تکوندن واین حرفهاست، روزای آخر سال یه عاااالمه کار داریم . عشقم ، عزیزم ، عمرم ، نفسم سلام جوجه کوچولوی من چند روز پیش از مهد کودک خبر داده بودن که باید دوشنبه بیایم و کارنامه سه ماهه شما بچه های نازمون رو بگیریم. بود میگرفتم . خلاصه دیروز بعداز ظهر با هم رفتیم مهد و خاله مریم وسایلت ( دفتر نقاشی و کتابهای آموزشی و کتاب زبان ) رو به من نشون داد و بعدشم کارنامه شما بهمراه سوالهایی که ازتون پرسیده بودن رو بهم نشون داد. آقا پادشاه جان معدل شما شده 5/18 . آفرین پسرم . خاله مریم و تمام مربی های دیگه خیلی ازت راضی بودن و حسابی ازت تعریف کردن . دانشمند کوچولوی مامان بهت افتخار میکنم . الان و همیشه مطمئن باش که تحت هر شرایطی بازم شما برای من عزیزترین پسر دنیا هستی . عجب زسمیه ، رسم زمونه قصه برگ و باد خزونه میرن آدما ، از اونها فقط خاطره هاشون به جا میمونه اینقدر حالم بده که حتی ادامه این شعر معروف رو یادم نمیاد. بغض و اشک اجازه هیچ کاری بهم نمیده. فرشته کوچولوی نازنین ، انار جان حتما تقدیر برای تو اینچنین کوتاه بود. الان دیگه راحت شدی و درد نمیکشی. خدایااااااااااااا تمامی دعاهامون رو برای خوب شدن انار نشنیدی یا شنیدی و حکمتت در این بود. ولی الان برای صبر و آرامش دل پدر و مادر داغدیده اش دعا میکنیم ... خیلی سختهههههه خیلی ... گل پسرم بالاخره فروشگاهمون افتتاح شد و منم از این به بعد حساااابی مشغول میشم. آخ آخ دیدی چی شد ؟ همینجوری یهو نوشتم افتتاح شد. دوستامون که در جریان نبودن ... حالا میگم ، چند ماه پیش پدر جون به من پیشنهاد داد که اگه دلم میخواد یه مغازه برام کرایه کنه که من فروشگاه لباس کودک راه اندازی کنم و من هم حسااااابی استقبال کردم . چون به دلیل شرایط زندگیم توی این شهر قید کار اداری و تمام وقت و حرفه اصلی خودم رو زده بودم این پیشنهاد برام فوق العاده بود چون هم با بچه ها سرو کار داره که من عاشقشونم و هم بالاخره کار بیرون از خونه است. خلاصه پدر جون شروع کرد به دنبال جا گشتن و هر چی بیشتر میگشت کمتر پیدا میکرد. نه اینکه مغازه نباشه هااااا نه اصلا ، بلکه یا اجاره هاش خیلی بالا بود یا جاش خوب نبود و ... بالاخره اوایل آبان در کمال ناامیدی مغازه مورد نظر پیدا شد و قراردادو بعد هم شروع کردیم به تعمیرات. باورتون نمیشه از روزی که حرف این کار پیش اومده بود من از فکر و خیالش هم حسابی ... کیف بودم . کار تعمیر و دکور بر خلاف انتظارمون هم خییییییییییییییییییییییییییییلی طولانی شد و هم خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی هزینه بر . ( بماند که دکوراتورمون چقدر اذیتمون کرد و من و بابایی رو حرص داد ) . خلاصه به جای 20 روز 70 روز طول کشید و آخر سر هم یک هفته بابا حساااابی پدرش دراومد برای انجام کارهای نهایی و خرده کاریها. بعدش هم چند روز من و ماشا ( مامانم ) مشغول تمیز کاری و چیدن لباسها . ( خیلی کیف داشت .آخه برای هرکدوم از لباسها من یه عالمه غش و ضعف میکنم ) تا اینکهههههههههههههههههه یکشنبه 25/10/90 بطور رسمی فروشگاه پوشاک کودک نی نی پوش افتتاح شد . فکر کنم یه کم طول بکشه تا خانواده سه نفری مون به این تغییر و مدل جدید زندگی عادت کنیم ولی منکه حساااااااااابی خوشحالم و روحیه ام عالیه و با اینکه یهو سرم خیلی شلوغ شده و مجبورم صبح ها زودتر بیدار شم و شبها دیرتر بخوابم و یه عاااالمه هم وقتی خونه هستم بدو بدو کنم برای آماده کردن غذا و کارهای خونه ولی ... هم حال و حوصله ام خیلی بهتره ، هم برنامه ریزیم برای کارهام بیشتره ، هم از اینکه دوباره برگشتم به روزهای پر از انرژی قدیم خیلی خیلی خوشحالم. ببخشید که این همه پرحرفی کردم و از همه دوستهام هم معذرت میخوام اگه یه مدت کمتر بهشون سر میزنم چون واقعا فرصتی برای نت ندارم تا ایشالا بتونم برای فروشگاه اینترنت بگیرم . همتون رو خیلی دوست دارم و سعی میکنم هر روز به چند تا از شما دوستهای خوبم سر بزنم. آرین عزیزم خیلی از تو پسر عزیزم سپاسگزارم بخاطر تمام همکاری که با من میکنی. بالاخره این وضعیت برای شما که اصلا عادت نداری که مامان بیرون از خونه باشه و هر روز بره سر کار خیلی جدیده و ممنون بخاطر درک وضعیت . همسر مهربونم خیلی خیلی ازت ممنونم بخاطر همه زحمتهایی که توی این مدت کشیدی و میدونم که همه و همش برای خوشحال کردن من بوده. میخوام بدونی که دیدم که هر روز عصر خسته از سر کار اومدی خونه و به جای اینکه استراحت کنی ، لباس عوض کردی و رفتی دنبال کارهای فروشگاه. دیدم که نهایت سعی خودتو کردی که فروشگاه من زیباترین باشه . دیدم که با اینکه گاهی اوقات سر کارهای دکور و بدقولی بعضی ها من عصبانی میشدم و غر میزدم و حتی باهات دعوا میکردم تو همه رو تحمل کردی .و می بینم که الان هم بعد از افتتاحیه باز شب ها آرین رو نگه میداری و کارهاش رو میکنی و غذاشو میدی تا من بیام. فقط میخوام بدونی که چقدر عاشقتم و قدر همه این محبت ها و زحمت هاتو میدونم . اگه دلتون خواست به ادامه مطلب یه سر بزنین و عکسای فروشگاهمون هم ببینین آقا پسرم هفته پیش من و شما سه روز رفتیم تهران . مامان کار داشت و شما پیش ماشا موندی و خیلی همکاری کردی. بخاطر همین هم من سعی کردم به شما هم خوش بگذره و روزها که همش بیرون بودم ولی یک شب شما رو بردم خونه مامان جون ( مامان بزرگ من ) و شما حسابی با کامیار و کسری ( پسر دایی های من ) بازی کردی و خیلی بهت خوش گذشت . شب بعدش هم چون بهت قول داده بودم رفتیم قصر بازی ( بولینگ عبدو ) و دلی از عزا در آوردی و هر چقدر دلت خواست بازی کردی و آخر سر هم برات یه اسباب بازی بن 10 خریدم و یه نقاشی صورت اسپایدر من جایزه گرفتی و بعدش هم دو تایی رفتیم رستوران همبرگر و مرغ سوخاری خوردیم و حساااااااااااااااااااااابی مادر و پسر کیف کردیم. قربونت برم خیلی خوشحالم که تو رو دارم . اینجا یه مرد عنکبوتی مهربون شدی :) اینم یه ژست عنکبوتی اینجا با اسباب بازی بن 10 جدیدت بازی میکنی و خیلی خوشحالی که این آدمکهای بن 10 رو داری یو یو ی بن 10 و این هم اسپایدر من خشن بهمراه ساعت بن 10 دوستای گلم یه فرشته کوچولو گویا 2 ساله روی تخت بیمارستانه.....متاسفانه حال و روزه خوبی نداره.....به دعاهای خیرتون نیاز داریم..... سماور در حال جوش روی کابینت بوده و پایه اش شل شده بود...انار(فرشته کوچولو) دستش به سیم و شیر سماور میرسه و متاسفانه برمیگرده روش... همگی با هم دعا کنیم..... از همه دوستان خواهش میکنم این پست رو تو وبلاگشون قرار بدن تا دوستاشون هم در این دعای عمومی شریک بشن. پیگیری احوال انار : http://nafasjooonam.blogfa.com/ یعنی واقعا حتی یک لحظه که به این مصیبت بزرگ فکر میکنم میبینم ما که با یک سرماخوردگی بچمون یه عالمه بهم میریزیم اونوقت .... خدای من خودت همه فرشته های کوچولو رو از بلا حفظ کن و این درد و ناراحتی رو از تن کوچیک و ظریف انار دور کن و دل مامان و باباش و از غصه رها کن . انار جون ایشالا هر چی زودتر خوب خوب شی. مقاومت کن خاله ، تو دختر خیلی قوی هستی . میبخشیداااااا بعد از عمری اومدم یه قالب جدید زمستونی برای وبلاگ پسرم بزارم خرابکاری کردم. دیگه کاملا مخم قفل شده و مغزم اینقدر بعد از یه مدت طولانی که کار نکرده بود امروز تلافی کرده که دیگه داره از چشمام در میاد بیرون. سعی میکنم در اولین فرصت درستش کنم . فکر کنم باید برم حسااااابی مطالعه کنم. خدا رو چه دیدین شاید هم یه قالب وبلاگ ساز حرفه ای از آب دراومدم هه هههههه اونوقت قول میدم برای همتون قالب اختصاصی درست کنم . آخر نوشت : با عرض معذرت از زور خستگی حتی حوصله ام نیومد چند تا شکلک چاشنی این پست کنم ... شب خوبی داشته باشین خوابی دیدم ... خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم . بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیم برق زد. در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم . یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا . وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد ، به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم . متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است ! همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت کننده بود و در باره اش از خدا سوال کردم : " خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم ، در تمام طول راه با من خواهی بود. ولی دیدم که در سخت ترین لحظات زندگی ام ، فقط یک جفت جای پا وجود داشت . نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی ؟ " خدا پاسخ داد : " بنده بسیار عزیزم ، من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت . اگر در آزمون ها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی ، زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم . " برگرفته از سری کتابهای جیبی _ جای پا مترجم : پرستو ابراهیمی انتشارات جیحون شخصی میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. دوستای خوب و همراهای همیشگی سلام صبح شنبه تون بخیر باشه و ایشالا که هفته خوبی داشته باشین. راستش میدونین قرار بود مطلب دیگه ای رو امروز صبح بعنوان پست جدید بزارم ولی دیروز توی وبلاگ یکی از دوستامون یه مطلبی خوندم که خیلی ناراحتم کرد .بخاطر همین دلم خواست این پست رو به رادین عزیزم اختصاص بدم که هنوز یه ماهش هم نشده و 29 روزه که با اومدنش دنیای مامان و باباش رو زیبا و بی نظیر کرده و الان با مشکلی که براش پیش اومده اونا رو خیلی خیلی نگران کرده. دوست دارم از همتون چه اونایی که رادین جونی رو با وبلاگ صحبت های ما با فسقلیمون ، آدرس www.fesghely.niniweblog.com میشناسن و چه اونهایی که نه ،خواهش کنم که دعا کنین این جوجه کوچولو زودتر خوب شه و احتیاجی هم به جراحی نداشته باشه تا بابا و مامان گلش بیشتر از این غصه نخورن و روزهای به یاد موندنی زندگی با فسقلیشون با شادی همراه باشه. مامان فرناز و بابا مهدی ، می بخشید اگه بابت گذاشتن این پست ازتون اجازه نگرفتم . تازه دلم میخواست عکس شازده رو هم اینجا بزارم ولی مطمئن نبودم .فقط خواستم اینو بدونین که ما همیشه به یادتون هستیم و اگرچه فاصله ها خیلی زیادن و کاری از دستمون بر نمیاد ولی دلمون پیش شماست و مرتب برای آقا کوچولوی عزیزمون دعا میکنیم . ای خدای مهربون ... ... آمین



حالا یکی 
از همون روز هم حسابی قند توی دلم آب شده
. چه بامزه آخه شما هنوز چهار سالت هم نشده و من باید میومدم کارنامه تو 

بقیه اش اینجاست






![]()
بقیه اش اینجاست
زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیزازاین ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم...
وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.
کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.
و در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.
هیچ چیز در زندگی مهمتر از خانواده نیست.
زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
| Design By : RoozGozar.com |







